Afshin

عشق نافرجام
کنار مغازه نشسته بودم ناگهان چهره دختری
زیبا ظاهرشد آنقدرخوشگل بود که کف همه بریده بود
آمدکنار من ایستاد باورم نمی شد قلبم مثل کون مرغ میزد
دستانش رابرکمرم هلقه زد ومراباخود به منزل برد
مادوتاباهم به اتاق رفتیم لباس هایش رادر اود نگاهه به
من کردلبخندی زد وبه طرف من آمدکلایم رابرداشت
وبه کوشه ای از اتاق پرتاپ کرد مراباخود به رخت
خواب برد لبانش را برلبانم گزاشت و شیره جانم را مکید
وسپس باکمال بی رحمی مرا ازپنجره اتاق به حیاط پرتاب کردو من شکستم .
این بود سرگزشت یک شیشه نوشابه.


بیچاره شوهر
دوست بودند به هم یک پسر و دختر و
آن بود نکو گوهرو این بود پری پیکر و آن
بودنکو منظرواین بودبسی دلبرو گشدند به
هم یار و کردند به خوبی سر اخر شبی آن
تازه جوان از اثر عشق چنان تاب و توان
از کف وی رفت که با شرم و حیا لیک به
صد لطف و صفا گفت به آن ماه لقا
(ای مه با مهروصفا وی بری از جروجفا
جان ودل من به خداهیچ زمان ازتوجدانیست.
روانیستکه راز دل خودپیش توناگفته گذارم)
قصه کوتاه جوان کم کم ازاین راه بسی خواند بدان ماه
و بر آورد ز دل آه که آن لعب دلخواه
آگاه وبدان جای شد این مسئله منجرکه شدند آن دو نفر
هفته دیگرزن وشوهر.
پس از آن رخت ببستند به عزم سفر و روی نهادند به
شهر دگری تاکه پی ماه عسل خوش گزرانند و خوش
و شاد بمانندو بخندند و بخوانند و زهم دل بستانند و
بسی کام برانند. در این سیر و سفر بود که داماد
بسی خرم ودل شاد بدان یار پری زاد بگفتا که :
شد از قصد وی"
حاصل من جمله توئی.هر چه که داری به جهان دوست .
بگوتا کنم آماده و بهر تو بیارم
عزیز دل من .لعب من.خوش گل من.مونس من.."
ادامه دارد
